
زندگی بعد از طلاق، سخت شروع شد. مثل مرحلهی اول این بازیها که باید خونه بسازی و مزرعه و شهرت هیچی نداره. گریه کردنها تموم شد و کاستیها یکی یکی دارن برطرف میشن. دارم کارهایی رو میکنم که تا حالا نکردم. وقتی اومدم اینجا، انگار یه آدم دیگه زندگیش رو شروع کرد و الان حس میکنم که دوباره یه زندگی دیگه شروع شده و یه آدم دیگه شدم که باید زندگی رو ادامه بده. دارم پروست میخونم. جلد اول هفتگانهی «در جستجوی زمان از دست رفته». مهدی سحابی اسم بزرگی داره ولی رسما کلمه به کلمه ترجمه کرده و از واژههای ثقیل استفاد...
ادامه مطلب
چشمانت را ببندو خود را به سیاهیها بسپارپشت سایهی پلکهایت.در میان دهلیزهای پر پیچ و خم صداها سفر کنخود را به اعماق سایهها بفرستخود را زیر پوست خود فرو کنخود را در خود غرق کنخود را در خود از یاد ببردر بینهایتدر بیکرانگی وجود خود.دریاخود را در دریایی دیگر فراموش میکند.خود را فراموش کنو مرا نیز. در این فراموشی بیپایان و بیزمانلبها، بوسهها، عشقهمه و همه دیگر بار زاده میشوندستارگان فروزنده، دختران شباند. بخوانید...
ادامه مطلب
من زادهی ایرانم.وقتی به دنیا آمدمجنگ تمام شده بوداما هنوز صدای موشک در گوشها میپیچیدما از آسمان میترسیدیماز هواپیمااز صدای بلند.ما در صفهای طولانی میایستادیمتا شاید بتوانیم خانهمان را گرم کنیمنفت زیر زمین زیاد بود اما برای ما نه. من قلب گرمی داشتمو همیشه با مورچهها حرف میزدم.برای ماهی حوض داستان تعریف میکردمتا احساس تنهایی نکندو روزهای خالهبازی، زود از سرکار برمیگشتمتا شکیبا -دختر همسایه- دلتنگم نشود. بزرگ شدممهاجرت کردمو تنهاییام بزرگتر شداینجا آدمها نمیایستند تا آدم را نگاه کنندگنجشکها انگار...
ادامه مطلب
خواندم که افغانها را به باملند تهران راه ندادهاند. چیزی که از خود موضوع، بیشتر ناراحتم کرد، این بود که خبری از استوریها و ریتوییتها نبود. خبر را دوست افغانیام شیر کرده بود. یاد این افتادم که چند ماه پیش، وقتی خودم را زیر توییت مسئولان اسپانیایی جرواجر میکردم، طرفداران مسئولان به من میگفتند که چرا توقع داری این مسئول در مورد ایران یا آفریقا نظر بدهد و حمایت کند؟ اینطوری بود که خب شما همیشه غرق در گه بوده و هستید، پس خودتان کار را دربیاورید و ما را با دردهایتان مشوش نکنید. انگار که دور بود...
ادامه مطلب
در تمام این چندسال، دو زندگی موازی داشتهام. در شادترین لحظههایم، خودم را در زندگی ایرانم تصور کردهام. که اگر مانده بودم الان در حال چه کاری بودم. که تولدم چطور میگذشت که سال نوام چطور بود. که در انقلاب، کجا بودم و چه کار میکردم. من آدم کندهای هستم. زندگی با تمام قشنگیهایش و شادیهایم، رنج است برایم. هرجا که زیادی سنگین شوم دکمهی اجکت را میزنم و از هواپیما میپرم پایین. گفتم هواپیما، یاد موشک افتادم. هربار که هواپیما میخواهد بلند شود، یاد آن آدمها میفتم؛ فرازگاه امام و آخرین لحظات انسانهایی بیگنا...
ادامه مطلب
دو سه در آنطرفتر از خانهمان، یک خانوادهی افغان زندگی میکنند. از آنها که کلی بچهی قدونیمقد دارند. چندروزپیش توی حیاط جمع شده بودند و "برای" میخواندند. حدس زدنِ چراییش سخت نیست. چون بالاخره یکجا بهحساب آورده شدهاند... قشنگ حس میکردی از چند بیت قبلتر دارند آماده میشوند، دارند تمام جانشان را جمع میکنند تا آنجای شعر که میگوید "برای کودکان افغانی" را بلندتر بخوانند. انتظار را میفهمیدی. قشنگ حس میکردی کیف میکنند وقتی به اینجای آهنگ میرسند...این ذوق را که "ببین پسر، میشنوی؟ اسم ما را توی یکآهنگی...
ادامه مطلب
ای دوست! شکر بهتر یا آنکه شکر سازد؟خوبیِ قمر بهتر یا آنکه قمر سازد؟برخیز که پر کنیم پیمانه ز میزان پیش که پر کنند پیمانهی ماپرندهها و کودکان را به آدمها ترجیح میدهم.کسی در من مدام آوازهای غمگین میخواند.جانم بگیر و صحبت جانانهام ببخش بخوانید...
ادامه مطلب
ای دوست! شکر بهتر یا آنکه شکر سازد؟خوبیِ قمر بهتر یا آنکه قمر سازد؟برخیز که پر کنیم پیمانه ز میزان پیش که پر کنند پیمانهی ماپرندهها و کودکان را به آدمها ترجیح میدهم.کسی در من مدام آوازهای غمگین میخواند.جانم بگیر و صحبت جانانهام ببخش بخوانید...
ادامه مطلب
ای دوست! شکر بهتر یا آنکه شکر سازد؟خوبیِ قمر بهتر یا آنکه قمر سازد؟برخیز که پر کنیم پیمانه ز میزان پیش که پر کنند پیمانهی ماپرندهها و کودکان را به آدمها ترجیح میدهم.کسی در من مدام آوازهای غمگین میخواند.جانم بگیر و صحبت جانانهام ببخش بخوانید...
ادامه مطلب
چرا به هلیکوپترها یاد نمیدهندکه از نور خورشید بمکند؟ اگر رنگ زرد تمام شودبا چه درست کنیم نان را؟ وقتی بمیرماز که بپرسم ساعت را؟ آیا در جهانچیزی غمگینتر از قطار ایستاده در باران وجود دارد؟ آیا دود با ابرها سخن میگوید؟ دیروز از چشمانم پرسیدمکی دوباره همدیگر را خواهیم دید؟ پس حقیقت نداشتکه خدا در ماه زندگی میکند؟ چگونه بدانیم کدام است خدادر میان خدایان کلکته؟ از که میتوانم بپرسمچرا به این دنیا آمدهام؟ چه کسی آفتاب را بیدار میکندوقتی در بستر سوزانش خوابیده؟ و چرا آفتاب چنین همسفر بدیستبرای مسافر کو...
ادامه مطلب
ای دوست! شکر بهتر یا آنکه شکر سازد؟خوبیِ قمر بهتر یا آنکه قمر سازد؟برخیز که پر کنیم پیمانه ز میزان پیش که پر کنند پیمانهی ماپرندهها و کودکان را به آدمها ترجیح میدهم.کسی در من مدام آوازهای غمگین میخواند.جانم بگیر و صحبت جانانهام ببخش بخوانید...
ادامه مطلب
ای دوست! شکر بهتر یا آنکه شکر سازد؟خوبیِ قمر بهتر یا آنکه قمر سازد؟برخیز که پر کنیم پیمانه ز میزان پیش که پر کنند پیمانهی ماپرندهها و کودکان را به آدمها ترجیح میدهم.کسی در من مدام آوازهای غمگین میخواند.جانم بگیر و صحبت جانانهام ببخش بخوانید...
ادامه مطلب
xa0 xa0...
ادامه مطلب
xa0 xa0 xa0کارتیه، فیلسوف فرانسوی، فرمولی برای حفظ خونسردی خود و شاگردانش در برابر آدمهای مردمآزار، ابداع کرد. او مینویسد: «هرگز نگو که مردم، بدجنس هستند. تو فقط باید به دنبال رگ خواب آنها بگردی.» منظور ...
ادامه مطلب
xa0 xa0...
ادامه مطلب
xa0 شب، هزار جفت چشم داردو روز، بیش از یک چشم نداردبا اینهمه، جهان درخشانتمامی نورش را از کف میدهدهنگامی که آن یک چشم بسته شودو همینگونه ذهن آدمی، هزار چشم و چشمه داردکه از معرفت میجوشدو قلب، بیش از یک چشم ندارداما تمامی زندگی در سیاهی میرودهنگامی که عشق افول میکند. xa0...
ادامه مطلب
xa0 اگر پرسیدندxa0بگو رفته شالیزاربه چیدن ِ بادxa0یا اینکه رفته رو به موجها بایستدxa0با تخته سنگی در سینهxa0بگو مناجات تلخی داردبا میوهی مچالهای بر شاخهxa0نمیدانمxa0بگوگفته سرم گرم این خورشید ِ خونین است/ بر زاغههاxa0بگو که از هزار پرستو مهاجرتر استxa0نگرانش نباشیدxa0به وقتش باز خواهد گشتxa0شما پیغامتان را بگذارید وxa0بروید. xa0...
ادامه مطلب
xa0 xa0...
ادامه مطلب
xa0 xa0...
ادامه مطلب
تنهایی، چیز پری است و همزمان، خالی. آدم را فرامیگیرد و ناگهان پرش میکند. میریزد پشت پلکها، زیر گلو، روی شانهها. پاها شروع میکنند به سنگینشدن و موجب میشود آدم به عمق برود. آنقدر سنگین میشود ...
ادامه مطلب