خرید بک لینک
زندگی بعد از طلاق، سخت شروع شد. مثل مرحلهی اول این بازیها که باید خونه بسازی و مزرعه و شهرت هیچی نداره. گریه کردنها تموم شد و کاستیها یکی یکی دارن برطرف میشن. دارم کارهایی رو میکنم که تا حالا نکردم. وقتی اومدم اینجا، انگار یه آدم دیگه زندگیش رو شروع کرد و الان حس میکنم که دوباره یه زندگی دیگه شروع شده و یه آدم دیگه شدم که باید زندگی رو ادامه بده. دارم پروست میخونم. جلد اول هفتگانهی «در جستجوی زمان از دست رفته». مهدی سحابی اسم بزرگی داره ولی رسما کلمه به کلمه ترجمه کرده و از واژههای ثقیل استفاده کرده که ترمز میشه برای خوندن. ولی کتاب رو دوست داشتهم تا الان. این بارها بهم ثابت شده که یه اتفاقی برات میفته، توی اون لحظه فکر میکنی که بدترین اتفاقه ولی کمکم که میگذره و اتفاقای تازه برات میفته، میبینی که اینم خوبیای خودش رو داره.  این تغییر زاویهی دید و تجربیات مختلف، به آدم اضافه میکنن. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا فدایی تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 13:59

 دلم برای شعرنوشتن تنگ شده. خیلی وقته که چیزی ننوشتم. مدت زیادیه که اون خلوت رو ندارم؛ فیزیکی منظورم نیست؛ روانی. یه چیزی این وسط از بین رفته. چهار روزه که برگهی طلاق رو امضا کردم. چیزی که چندماهه تموم شده رو رسمیش کردم. حسم؟ یه خالی بزرگ. یه بیابون بزرگ که باید ازش خارج بشم. برم و برم تا برسم به رنگ و زندگی دوباره.  هر بار که حس بزرگی رو از دست میدم، چند درصد از خودم رو از دست میدم برای همیشه. به قبلش برنمیگردم؛ نمیتونم برگردم. هربار شور زندگیم کمتر میشه. نه اینکه بخوام بمیرم، نه؛ ولی از چیزها مثل قبل لذت نمیبرم. جدیت زندگی برام کمتر میشه. اینجوریم که اوکی باحال بود، حالا چی؟  به زندگی برخواهم گشت؛ به دنبال رنگها خواهم گشت؛ از آنها لذت خواهم برد؛ اگرچه نه مثل قبل. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا فدایی تاريخ: شنبه 9 تير 1403 ساعت: 23:01

یکی از همکلاسیای دوران راهنمایی بهم پیام داد که اومدم شهرتون، میتونی بیای همو ببینیم؟ رفتم. بیست سال بود هم رو ندیده بودیم. بیست سال. چه عدد بزرگی. هنوز همون تهچهره رو داشت. مذهبی بود. هنوزم مونده بود. موقع بار رفتن که شد، گفت حلال میخوره. گزینهی بدون گوشت بهش پیشنهاد دادم. موقع حرفزدن، چندباری کلمات فارسی مناسب توی ذهنم نمیومدن و باید یه کمی فکر میکردم تا یادم بیاد. حس بدی پیدا کردم. فقط پنج سال گذشته از اومدنم، چرا باید اینجوری بشه؟ درسته که خیلی کم از زبان فارسی استفاده میکنم ولی من شاعرم؛ با کلمات فارسی عجین بودم. یعنی اگه بیشتر بگذره، قراره بیشتر فکر کنم برای استفاده از کلمات؟ قراره بعضی از کلمات یادم برن؟ چه وحشتناک! شخصیتم رو توی زبان فارسی بیشتر دوست دارم. توی زبونای دیگه هنوز نتونستم به لذتی که میخوام برسم با شعر. علاوه بر زبان فارسی، در ارتباط بودن با آدمهای فارسی هم از معدود خوبیهای ایران به دنیا اومدنه. یعنی مثلا پنج ساله داری توی یه کشوری زندگی میکنی، و دیدار شیش ساعته با یه همکلاسی بیستسال پیش، میشه از بهترین دیدارهای این پنج سال. یه آدم که باهاش اختلافنظر داری ولی مدل بودنش ایرانیه. نمیدونم دارم خوب توضیح میدم خودم رو یا نه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا فدایی تاريخ: دوشنبه 20 فروردين 1403 ساعت: 20:51

.آلماگل!اسبهای سپید از دشت رفتندبرف قلهها آب شدآمد پاییندر چالههای کوچکیزیر سم اسبهای سیاهگلآلوده شد آلماگل!به عشق شک نکنبه لبخندت میان آن همه رنجبه زنده بودن درختانسنگهاشک نکنبه اینکه جنین در شکم مادرشصدای تو را میشنود آلماگل!تو راز گلها را میدانیتو با روسری گلدارتبا لبخندتیک دشت را در سینهام رویاندییک باغ سیب را در رودخانه رها کردی آلماگل!قبرستان پر گل من!مرا در خودت دفن کنکه این قبرستاندیگر قبر خالی ندارد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا فدایی تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1402 ساعت: 22:33

زندگی نکرده که غلط نداره، باید زندگی کنی و زندگی کنی و اشتباه و اشتباه، تا بفهمی چی به چیه. بدیش اینه که این وسط ممکنه آسیب بزنی به بقیه. این باگشه. وگرنه خودت اگه اذیت بشی ایرادی نداره، اصلا درستش همینه که اذیت بشی. همین اذیتشدنه شکلت میده اگه لهت نکنه کامل البته. ترجیحم اینه که له بشم و مهربون، تا اینکه هیچی اتفاق نیفته و اروپایی زندگی کنم و بمیرم، سلفسنتریک و نچسب. آدم گرسنه، مهربونه حتی توی اوج گرسنگیش. آدم له شده از رابطه یا آدمی که دوستش داشته هم همینطور. توجه میکنه به آدما. آدما براش مهمن، احساسات، عواطف. وسط سفر بودیم و ایمیل تایید مدارکم رسیده بود. وسط خبر خوشحالی ترجیح داد بهم بگه که احساساتش عوض شده نسبت بهم. که دیگه مثل قبل نیستم براش. که حس میکنه که توی این سالها اون پیشرفت کرده و من از لحاظ هوش روانشناختی و احساساتی عقب موندهام و نمیتونم نیازهای روانی و عاطفیش رو برآورده کنم. گفت که نیاز به کسی داره که وقتی باهاش حرف میزنه، عکسالعمل نشون بده و نه اینکه سکوت کنه و با یکی دو کلمه، بحث رو ادامه نده. نگه «چه خوب» ، «نمیدونم» یا جوابای کوتاه. من همدلی و جوابای بلند میخوام. میخوام وقتی که حرف میزنم حس نکنم که با دیوار دارم حرف میزنم. گفت تو همیشه خودت رو میذاری جای من و جواب میدی، ولی من اینو نمیخوام. نیاز دارم که من رو درک کنی و از دید من ببینی مسائل رو. منم که در تمام اون مدت داشتم یه جادهی بلند رو رانندگی میکردم، به همهی حرفاش فکر کردم و دیدم که حق میگه. من هیچوقت آدم حرفزدن زیاد نبودهام. کلا آدم حرفبزنی نیستم. بیشتر ترجیح میدم بشنوم. و خب توی یه رابطه با کسی که مدام دوست داره حرف بزنه، حکم دیوار رو دارم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا فدایی تاريخ: شنبه 9 دی 1402 ساعت: 13:04

ای دوست! شکر بهتر یا آنکه شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آنکه قمر سازد؟

برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانهی ما

پرندهها و کودکان را به آدمها ترجیح میدهم.

کسی در من مدام آوازهای غمگین میخواند.

جانم بگیر و صحبت جانانهام ببخش

برچسب: نویسنده: پویا فدایی تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1402 ساعت: 16:04

چشمانت را ببندو خود را به سیاهیها بسپارپشت سایهی پلکهایت.در میان دهلیزهای پر پیچ و خم صداها سفر کنخود را به اعماق سایهها بفرستخود را زیر پوست خود فرو کنخود را در خود غرق کنخود را در خود از یاد ببردر بینهایتدر بیکرانگی وجود خود.دریاخود را در دریایی دیگر فراموش میکند.خود را فراموش کنو مرا نیز. در این فراموشی بیپایان و بیزمانلبها، بوسهها، عشقهمه و همه دیگر بار زاده میشوندستارگان فروزنده، دختران شباند.   ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا فدایی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1402 ساعت: 15:33

من زادهی ایرانم.وقتی به دنیا آمدمجنگ تمام شده بوداما هنوز صدای موشک در گوشها میپیچیدما از آسمان میترسیدیماز هواپیمااز صدای بلند.ما در صفهای طولانی میایستادیمتا شاید بتوانیم خانهمان را گرم کنیمنفت زیر زمین زیاد بود اما برای ما نه. من قلب گرمی داشتمو همیشه با مورچهها حرف میزدم.برای ماهی حوض داستان تعریف میکردمتا احساس تنهایی نکندو روزهای خالهبازی، زود از سرکار برمیگشتمتا شکیبا -دختر همسایه- دلتنگم نشود. بزرگ شدممهاجرت کردمو تنهاییام بزرگتر شداینجا آدمها نمیایستند تا آدم را نگاه کنندگنجشکها انگار از روی نوشتهای آواز میخوانندو شعر، چیزیست شبیه ابری مزاحم دلم برای لطافت دستهای مادرم تنگ شده استبرای «قابلی ندارد» یک بقالبرای لبخندی از ته قلب من زادهی ایرانمزادهی رنج و شعرریشههایم را به دندان گرفتم و پرواز کردمبه جنگلی که درختهایش آوازم را نمیشناسنداز روی درختپرندههایی را تماشا میکنم که روی سیم برق جشن گرفتهاندو زیر لب میگویم:«خوش به حال درختان که نمیتوانند مهاجرت کنند!» ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا فدایی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 15:20

 خواندم که افغانها را به باملند تهران راه ندادهاند. چیزی که از خود موضوع، بیشتر ناراحتم کرد، این بود که خبری از استوریها و ریتوییتها نبود. خبر را دوست افغانیام شیر کرده بود. یاد این افتادم که چند ماه پیش، وقتی خودم را زیر توییت مسئولان اسپانیایی جرواجر میکردم، طرفداران مسئولان به من میگفتند که چرا توقع داری این مسئول در مورد ایران یا آفریقا نظر بدهد و حمایت کند؟ اینطوری بود که خب شما همیشه غرق در گه بوده و هستید، پس خودتان کار را دربیاورید و ما را با دردهایتان مشوش نکنید. انگار که دور بودن و رنگیبودن مجوزی باشد برای در گه بودن و تو باید آن را بپذیری یا خودت تنهایی کاری کنی. یاد آن جملهی خبرنگار اروپایی افتادم که این مهاجران اوکراینی، چشم آبی و بورند. مهاجران تیره و تار نیستند. حقشان آوارگی نیست. ولی یک افغانی اگر به یک مرکز خرید نرود هم طوری نمیشود.  دارم تهرانیهایی را تصور میکنم که پشت افغانیهای باملند، میشنوند و میبینند که چه اتفاقی افتاده، نگاهی از سر رحم کردهاند و وارد شدهاند تا فیلم ببینند یا پیتزا بخورند. ریدم به این طبقهبندیای ذهنی آدمیزاد.  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا فدایی تاريخ: شنبه 26 فروردين 1402 ساعت: 12:49

در تمام این چندسال، دو زندگی موازی داشتهام. در شادترین لحظههایم، خودم را در زندگی ایرانم تصور کردهام. که اگر مانده بودم الان در حال چه کاری بودم. که تولدم چطور میگذشت که سال نوام چطور بود. که در انقلاب، کجا بودم و چه کار میکردم. من آدم کندهای هستم. زندگی با تمام قشنگیهایش و شادیهایم، رنج است برایم. هرجا که زیادی سنگین شوم دکمهی اجکت را میزنم و از هواپیما میپرم پایین. گفتم هواپیما، یاد موشک افتادم. هربار که هواپیما میخواهد بلند شود، یاد آن آدمها میفتم؛ فرازگاه امام و آخرین لحظات انسانهایی بیگناه. و همزمان یاد آدمهای افغانستان میافتم که چرخ هواپیما را بغل کردند تا بتوانند فرار کنند. من چرا باید یاد این چیزها بیفتم؟ دیوثهای اروپایی این چیزها را نمیفهمند. یک جهان دارند و آن خودشان است. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا فدایی تاريخ: دوشنبه 15 اسفند 1401 ساعت: 17:48

ای دوست! شکر بهتر یا آنکه شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آنکه قمر سازد؟

برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانهی ما

پرندهها و کودکان را به آدمها ترجیح میدهم.

کسی در من مدام آوازهای غمگین میخواند.

جانم بگیر و صحبت جانانهام ببخش

برچسب: نویسنده: پویا فدایی تاريخ: جمعه 14 بهمن 1401 ساعت: 16:48

دو سه در آنطرفتر از خانهمان، یک خانوادهی افغان زندگی میکنند. از آنها که کلی بچهی قدونیمقد دارند. چندروزپیش توی حیاط جمع شده بودند و "برای" میخواندند. حدس زدنِ چراییش سخت نیست. چون بالاخره یکجا بهحساب آورده شدهاند... قشنگ حس میکردی از چند بیت قبلتر دارند آماده میشوند، دارند تمام جانشان را جمع میکنند تا آنجای شعر که میگوید "برای کودکان افغانی" را بلندتر بخوانند. انتظار را میفهمیدی. قشنگ حس میکردی کیف میکنند وقتی به اینجای آهنگ میرسند...این ذوق را که "ببین پسر، میشنوی؟  اسم ما را توی یکآهنگی گفتهاند"...دلم میخواست در آن لحظه که از پنجره این صحنهی باشکوه را میدیدم گنجشک میشدم میرفتم روی شانهی لاغرِ آن پسرک هفتهشتسالهی دمپاییپوشِ توی حیاط مینشستم، بغلش میکردم و میگفتم "دردت به جانم، آخر چرا اینجوری میگویی 'برای حسرت یک زندگی معمولی' ، که دل آدم خون بشود؟چرا یکجوری میگویی که انگار هزار سال عمر کردهای؟ آن ساعتهای طولانیِ پیادهرو و ترازو با تو چه کردهاند که چشمهایت غم غربتِ هزارساله دارند؟ الان من چه کنم که لحظهای از حسرتت برای یک زندگی معمولی کم شود؟"...کاش بودید و میشنیدید آنجایی را که اوج آهنگ را مثل خود شروین در اوجِ اوجِ اوج خواندند... بلندِ بلند... "برای چهرهای که میخنده، برای دانشآموزا، برای آینده"...و این را بچههایی میخواندند که هیچوقت دانشآموز بودن را تجربه نکردهاند. چون صبحبهصبح باید ترازویشان را زیر بغل بزنند و تا شب گوشهی پیادهرو بنشینند. ساعت دوازدهیکِظهر، برگشتنِ دستهجمعیِ بچههای خندانِ روپوش بهتن از مدرسه را ببینند و چشمهایشان را الکی به ترازو بدوزند یا الکی مشغول مرتب کردن سکههایشان شوند تا یادشان برود چقدر دلشان میخواهد یکی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا فدایی تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 14:04

ای دوست! شکر بهتر یا آنکه شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آنکه قمر سازد؟

برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانهی ما

پرندهها و کودکان را به آدمها ترجیح میدهم.

کسی در من مدام آوازهای غمگین میخواند.

جانم بگیر و صحبت جانانهام ببخش

برچسب: نویسنده: پویا فدایی تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 14:04

ای دوست! شکر بهتر یا آنکه شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آنکه قمر سازد؟

برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانهی ما

پرندهها و کودکان را به آدمها ترجیح میدهم.

کسی در من مدام آوازهای غمگین میخواند.

جانم بگیر و صحبت جانانهام ببخش

برچسب: نویسنده: پویا فدایی تاريخ: يکشنبه 22 آبان 1401 ساعت: 20:41

ای دوست! شکر بهتر یا آنکه شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آنکه قمر سازد؟

برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانهی ما

پرندهها و کودکان را به آدمها ترجیح میدهم.

کسی در من مدام آوازهای غمگین میخواند.

جانم بگیر و صحبت جانانهام ببخش

برچسب: نویسنده: پویا فدایی تاريخ: چهارشنبه 13 مهر 1401 ساعت: 1:45

صفحه بندی