
من زادهی ایرانم.وقتی به دنیا آمدمجنگ تمام شده بوداما هنوز صدای موشک در گوشها میپیچیدما از آسمان میترسیدیماز هواپیمااز صدای بلند.ما در صفهای طولانی میایستادیمتا شاید بتوانیم خانهمان را گرم کنیمنفت زیر زمین زیاد بود اما برای ما نه. من قلب گرمی داشتمو همیشه با مورچهها حرف میزدم.برای ماهی حوض داستان تعریف میکردمتا احساس تنهایی نکندو روزهای خالهبازی، زود از سرکار برمیگشتمتا شکیبا -دختر همسایه- دلتنگم نشود. بزرگ شدممهاجرت کردمو تنهاییام بزرگتر شداینجا آدمها نمیایستند تا آدم را نگاه کنندگنجشکها انگار...
ادامه مطلب